در اوایل سال ۱۹۸۰ من مشاور زن جوان مسیحیای بودم که از نابسامانی روحی، فکری و احساسی رنج میبرد. قبل از شروع دورهی جلسات مشاوره، او این دعا را برای خدا نوشته بود و ده دقیقه بعد از آن با ناامیدی سعی کرده بود به زندگی خود با مصرف بیش از حد قرص خاتمه دهد.
خدای عزیرم
کجایی؟ چطور میتوانی ببینی! ولی کمکم نکنی؟ من بدجوری آسیب دیدهام ولی تو توجهی نمیکنی! اگر به من توجه میکردی به این شرایط خاتمه میدادی و یا به من اجازه میدادی بمیرم! دوستت دارم اما تو خیلی دور هستی من نمیتوانم صدایت را بشنوم، یا احساست کنم و یا ببینمت، اما به خودم تلقین میکنم که تو این جا هستی، خداوند صدایشان را میشنوم، احساسشان میکنم، آنها این جا هستند. لطفاً کسی را مجبور کن که حرف مرا باور کند. خداوندا؛ چرا به این شرایط خاتمه نمیدهی؟ لطفا! اگر مرا دوست داری بگذار بمیرم!!!
يك گوسفند گمشده





نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.